تبليغاتX
یادداشت های یه شعله ی خاموش!

من از تو می مردم

 

من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نیمشد
تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در اینه تنها می ماندم
تو با چراغهایت می آمدی ...


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 14:51 موضوع احساس | لینک ثابت


زندگی من

 


يك قدم به سوي آبادي
صد قدم به سوي ويراني
زندگي‌ام پر از اين لحظه‌هاست
و من اسير اين لحظه‌ها

لحظه‌هاي هيچ
لحظه هاي پوچ
لحظه‌هايي كه مرا از دست زندگي گرفتند
و به مرداب فريب بردند
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمام‌شدنم نمانده
در سايه سنگيني كه بر روي زندگي‌ام افتاده
وزش نابودي را مي‌بينم
و از نزديك دستها
صداي طبل بيهودگي را مي‌شنوم
كه با طپش قلب من مي‌آميزد
و در اين آميزش حسي هست
قديمي و آشنا
حس تنهايي و غربت و انتظار

حس تنهايي و غربت و انتظار
اين وزش نابودي است يا ضربان قلب وحشت
كه بر سقف زندگي‌ام مي‌وزد
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمام شدنم نمانده


 

نوشته شده توسط تنها در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 15:8 موضوع احساس | لینک ثابت


دوستت دارم...

دوستت دارم 

     حتی اگر قرار باشد

        شبی بی چراغ

                  در حسرت یافتنت

   "تمام پس کوچه ها را

      زیر باران قدم بزنم"

          *******

      مرا فراموش نکن!!

      


 

نوشته شده توسط تنها در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 20:39 موضوع | لینک ثابت


امتحان عشق..


 

نوشته شده توسط تنها در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 16:53 موضوع | لینک ثابت


بزرگ شدم...

بزرگ شده ام

به اندازه ی آدم برفی

بدور از چشم همسایه

به اندازه ی خاطرات آینه ام

بزرگ شده ام

به اندازه ی دل بی گناه در حبس

بزرگ شده ام

آنقدر بزرگ شده ام که از روزنه ی روشن زندگی

رد نمی شوم!

 


 

نوشته شده توسط تنها در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 22:20 موضوع | لینک ثابت


چشم آهو ودل شیر...!

خیلی سخته ببینی یه آهو اسیر پنجه های شیر شده !!! ولی تلختر از اون اینه که ببینی یه شیر اسیر چشم های یه آهو شده !!!


 

نوشته شده توسط تنها در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 20:46 موضوع | لینک ثابت


رفت...

در کلاس ادبیات استاد گفت: فعل رفتن را صرف کن: رفتم...رفتی...رفت

 ساکت می شوم می خندم ولی خنده ام تلخ می شود

 استاد داد می زند خوب بعد ادامه بده

 و من می گویم: رفت...رفت... رفت و دلم را شکست.


 

نوشته شده توسط تنها در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 20:38 موضوع | لینک ثابت


نغمه ی درد

در منی و اینهمه ز من جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

                       غرق غم دلم به سینه می تپد

                       با تو بی قرار و بی تو بی قرار

                       وای از آن دمی که بیخبر ز من

                     برکشی تو رخت خویش از این دیار

سایه ی توام به هر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که برگزینمش به جای تو

                         شادی و غم منی به حیرتم

                          خواهم از تو ....در تو آورم پناه

                          موج وحشی ام که بیخبر ز خویش

                     گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم دریغ و درد

رشته ی وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

                           دیدمت شبی به خواب و سر خوشم

                           وه ...مگر به خوابها ببینمت

                           غنچه نیستی که مست اشتیاق

                           خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند..بلکه ره برم به شوق

در سراچه ی غم نهان تو


 

نوشته شده توسط تنها در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 17:47 موضوع احساس | لینک ثابت


از عشق بیزارم؟؟؟؟

نه خطی گوشه ی چشمم!

نه رنگی بر لب و گونه....اتاق خواب من خالی....ز عطر وحشی پونه.......!

دوباره روی تخت من ... کتاب شعر و خودکارم.... و تعدادی ورق پاره....

برو...! از عشق بیزارم!


 

نوشته شده توسط تنها در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 17:40 موضوع احساس | لینک ثابت


خداحافظ دنیا...

دنيا تف کن مرا شبيه هسته ي تلخ بادام تف کن مرا به سمت دور ترين سياه چاله

ها آخر تو نمي داني چقدر درد دارد وقتي بفهمي هيچکس انتظار برگشتنت را نمي کشد...


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 17:10 موضوع احساس | لینک ثابت


می بخشمت به خاطر عشق...

نمی بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام

غمهایی که بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت .... بخاطر دلی که  شکستی

.... .. بخاطر احساسی که  پرپر کردی ..... نمی بخشمت .... بخاطر زخمی که

بر وجودم نشاندی ..... بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی .... و می بخشمت بخاطر

عشقی که بر قلبم حک کردی

 


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 9:36 موضوع احساس | لینک ثابت


خیلی سخته...

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که

عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت

رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن

، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر

يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر

يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت

حال فاصله ها جشن میگیرند هلهله ی جدایی را

 


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 9:24 موضوع احساس | لینک ثابت


چند تا جمله ی قشنگ...

**نترس از هجوم حضورم، چيزي جز تنهايي با من نيست . . .

 

**فهميدن عشق را چه مشکل کردند ما را ز درون خويش غافل کردند انگار کسي به فکر ماهي ها نيست سهراب بيا که آب را گل کردند

 

**هر وقت تو زندگي به يه در بزرگ كه يه قفل بزرگ روش بود رسيدي ، نترس و نااميد نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش يه ديوار مي گذاشتن

 

**چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم . نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم. يک روزه ديکه هم بدون تو گذشت

 

 **هر زني دو مرد را دوست دارد.

يکي ساخته تخيلات اوست، و ديگري هنوز به دنيا نيامده!

 

** دل تو اولين روز بهار... دل من آخرين جمعه سال... و چه دورند و چه نزديک به هم!

 

 **اگر از پايان گرفتن غم هايت نااميد شده اي به خاطر بياور که زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد

 

**زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدى، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند

 

**کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود

 

**دل هيچکس نمي سوزد براي حال غمناکم مگر سوزد همان شمعي که مي سوزد سر خاکم

 

**من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم بر لب کلبه ي محصور وجود، من در اين خلوت خاموش سکوت، اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم اگر از هجر تو آهي نکشم، تک و تنها، مي شکنم به خدا مي شکنم

 

**فردا که بارون بياد شايد زير چتر تو باشم ... و از همين حالا خيس باروونم


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 9:22 موضوع احساس | لینک ثابت


وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه ی باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم

نگران من و توست


 

نوشته شده توسط تنها در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 13:12 موضوع احساس | لینک ثابت


اندوه تنهایی

پشت شیشه برف می بارد

                پشت شیشه برف می بارد

                       در سکوت سینه ام دستی

                                        دانه ی اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف

                  تا سرانجامم چنین دیدی

                             در دلم باریدی...ای افسوس

                                                بر سر گورم نباریدی

 چون نهالی سست می لرزد

                    روحم از سرمای تنهایی

                               می خزد در ظلمت قلبم

                                          وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

            عشق ای خورشید یخ بسته

                          سینه ام صحرای نو میدیست

                                      خسته ام از عشق هم خسته

بعد از او دیگر چه می جویم؟

                  بعد از او دیگر چه می پایم؟

                                 اشک سردی تا بیفشانم

                                                  گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد

                   پشت شیشه برف می بارد

                                  در سکوت سینه ام دستی

                                                     دانه ی اندوه می کارد


 

نوشته شده توسط تنها در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 12:53 موضوع احساس | لینک ثابت


گریه کن عزیزم...

گریه کن عزیزم اما نه فقط واسه خودت

واسه اینکه نمی شه دیگه بیام تولدت

گریه کن جداییها ما رو رها نمی کنن

آدما انگار برای ما دعا نمی کنن

گریه کن حالا حالا از هم باید جدا باشیم

بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم

گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم

به خدای آسمونا مون گلایه می کنم

گریه کن تو بختمون یه برف سنگین نیومد

این همه پرنده رد شد مرغ آمین نیومد

گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم

گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداش

دلای من و تو که به فردا امیدی نداشت

گریه کن سبک می شی روزای خوب یادت میاد

گرچه تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد

گریه کن واسه رویایی که قسمت نمی شه

یه شبم سر خدا واسه ما خلوت نمی شه

گریه کن بذار تمام عقده هات شسته بشه

حق داره آدم یه وقتا از خودش خسته بشه

گریه کن تا آیینه شه باز اون چشای روشنت

واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت!


 

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 17:11 موضوع احساس | لینک ثابت


یه تشکر جا موند...

راستی بچه ها یکی از دوستای خوبم که خیلی به فکرمه رو از قلم انداختم

رها جون مرسی از اینهمه محبتی که بهم داری عزیزم (ببخش گلم)


 

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 0:32 موضوع | لینک ثابت


*بهانه ی ماندن من تویی....*

با تو بوده ام

           همیشه و در همه جا

با تو نفس کشیده ام و با چشمان تو دیده ام

  مرا از تو گریزی نیست

       چنان که جسم را از روح!

                        و زمین را از آسمان

                                    و درخت را از آفتاب

تو دلیل بودن من بوده و هستی

    وچنان با این دلیل زیسته ام که باور کردم

                علت بودن من تو هستی

پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است:

                                                 * همیشه با تو!*


 

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 0:10 موضوع احساس | لینک ثابت


ستاره ی من..


 

نوشته شده توسط تنها در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 0:30 موضوع عکس | لینک ثابت


جمعه های بی تو..

توی قاب خیس این پنجره ها

 عکسی از جمعه ی غمگین می بینم

چه سیاه به تنش رخت عزا

تو چشاش ابرای سنگین می بینم

داره از ابر سیاه خون می چکه

جمعه ها خون جای بارون می چکه

نفسم در نمیاد جمعه ها سر نمیاد

کاش می بستم چشامو این ازم بر نمیاد

عصر جمعه به هزار سال میرسه

جمعه ها غم دیگه بیداد می کنه

آدم از دست خودش خسته می شه

با لیای بسته فریاد میکنه

جمعه وقت رفتنه موسم دل کندنه

خنجر از پشت می زنه اونکه همراه منه!


 

نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 18:28 موضوع احساس | لینک ثابت


یادداشت های یه شعله ی خاموش!

نوشته های پیشین